چه دشمنی تو
۸ خرداد ۱۴۰۵
این پژواک صدای من است از گذشته، در میان صدای انفجارهای ته نشین شده در درونم. این صدای موشک است یا بغض کودکیهایم؟ فریاد نکش کودک دیروز. کودک روزهایی که عروسکت را در بستر با خودت میبردی. میخواهی به من حرفی بزنی؟ بگو جان دل من. نروم؟ کجا نروم؟ به فردا؟ مگر فردا چه برایمان دیدهاند؟ غصه؟ تو گریه نکن کودک غرق در ابرهای بارانی. تو بمان و بازی کن. تو بمان و شکوفه را بو بکش. این جوانی از ما غصه روانده. تو بمان نیلوفر مرداب عمر من. فریاد نمیکشم، تو بخواب من بیدار خواهم ماند. شرمنده روی ماهت شدم، نشد بشوم آنچه تو میخواستی. میشد؛ نگذاشتند...